close
تبلیغات در اینترنت
سالگشت شهادت بسیجی همیشه تنهای مسجد ...
سالگشت شهادت بسیجی همیشه تنهای مسجد ...
وبلاگ شخصی من

 

 

 














 

هیئت عزاداری سیدالشهدا(ع) مسجد ابالفضل را یک تنه با زحمات شبانه روزی به بهترین وجه اداره

میکرد و با پای برهنه به عشق مولایش حسین (ع) به دنبال هیئت رهسپار می شد . صدای دعای کمیل

 های عاشقانه اش هنوز در گوش جان طنین انداز است . علیرغم مشکلات خانوادگی فراوانی که داشت

 از هر گونه کمکی به دوستان مسجد و محله دریغ نمی کرد. در مدرسه و دبیرستان جزء ممتازترین ها

 بود و از این حیث هم به بچه ها یاری می رساند در جبهه جنگ از نظرشجاعت و پاکیزگی زبانزد خاص

 و عام بود .امکان نداشت به هنگام نماز در سجده های طولانی و عارفانه اش صدای هق هق گریه اش

 را متوجه نشوی .در عین نشاط و شادابی ظاهری همیشه دلی غمگین داشت . در خانواده همشه

مورد بی مهری قرار می گرفت که چرا گام در راه شهیدان و جنگ و مسجد نهاده است ! اما در

تصمیمش کمترین نشانی از کوتاه آمدن نداشت و به هر قیمتی ثابت قدم در این راه ماند .چهره

زیبا و وست داشتنی اش هیچگاه از یادهایمان محو نمی شود . او که در اخلاق پاکیزگی و  شجاعت

 از ممتازترین ها بود سرانجام در عملیات غرور آفرین والفجر هشت در حالی که به هنگام شهادت

 دست راستش گره شده مانده بود و ندای الله اکبر سر می داد به موج خون نشست .

یکهفته مومنین مسجد برای پیداشدن جنازه مطهرش هرشب دعای توسل خواندند و استغاثه کردند

چرا که جنازه پاکش باشتباه به شهر اندیمشک فرستاده شده بود ...

آری او بسیجی همیشه تنهای مسجد ابالفضل(ع) کیان

شهید سرافراز اسفندیار کیانپور بود .

وی که در لحظه شهادت همانند مولای بی کفن مان اباعبدلله الحسین (ع) مادر نداشت در شهادتش

 مادران و خواهران نمازگزار مسجد آنقدر گریستند که هیچکس متوجه نشود مادر ندارد .

در آخرین وداعش در حالی که تمام امکانات هیئت عزاداری باب الحوائج مسجد برای محرم آماده میکرد

 به داراب گفت : هیئت تحویل شما من دیگر از جبهه برنمی گردم !

واقعآ یکی از باشکوهترین عزاداری ها در منطقه و مسجد برای او برپا شد و زن و مرد و کودک و پیر

وجوان در سوگش به غم نشستند .

مرحوم محمد داودی شاعر عزیز مسجد درفراغش نوشته بود :

ای عزیز کردگار

ای جوان مهربان     اسفندیار

در مراسمها تو بودی بهترین خدمتگزار  

مانده آثارت دراین مسجد همیشه یادگار ...

در وصیت نامه مفصل و معنوی زیبائی که نوشته بود و با صدای زنگ دار و زیبایش نیز بر روی نوار

کاست قرائت و ضبط نموده بود این مطلب به چشم می خورد :

میخواهم به دنیا دل ببندم . میخواهم به عالم بی منتها دل ببندم . میخواهم به زمین و زمان دل ببندم

تا بتوانم بمانم ! لکن هرچه می گردم چیزی را که ارزش دل بستن داشته باشد نمی یابم ...

میخواهم به پست و مقام دل ببندم و با دلبستن بدان زندگی کنم ! لکن می بینم همه گان برای

دست یافتن به آن از هیچ تهمت و افترائی به یکدیگر باکی بخود راه نداده و کذبترین کذبها را به هم

روا می دارند بگونه ای که ارزش انسان را از حیوان نیز پایین تر می آورند .

آری میخواهم دل ببندم لکن به چه دل ببندم ؟

...

اسفندیار عزیزم

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

 خوابم پرید و خاطره ها در گـلو شکست

 تا آمـــدم که با تو خداحافظـــــی کنم

 بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست




درباره : <-PostCategory->
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390 توسط غلامرضا نجفی سولاری | لينك ثابت | تعداد بازدید : 114
صفحات