close
تبلیغات در اینترنت
به بهانه دومین بزرگداشت شهدای کوی انقلاب اهواز
به بهانه دومین بزرگداشت شهدای کوی انقلاب اهواز
وبلاگ شخصی من


هوالعزیز


امسال که بازم قرار گذاشتند تا بزرگداشتی برای شهدای عزیز و مظلوم کوی انقلاب برگزار کنند بازم دلم بیادشون گرفت ! نمیدونم چرا ولی حس می کنم تا برای اونها مراسمی برگزار می کنیم همه شون میان !

قربونشون برم . بخدا حضورشون رو توی مراسم حس می کنیم . انگار روح عزیزشون در کنارمونه ! حتی گرمای حضورشونو حس می کنیم !

خوش آمدید ای شهدا ای دوستان . خوش آمدید به دیدن ما . ما رو از تنهائی بیرون آوردید . مردیم از غربت و تنهائی !  البته میدونم شما هم چقدر غریبید ! اما شما به وجه الله نظر کردید ولی ما هنوز در گنداب دنیا به گناههای کبیره و صغیره مون غوطه وریم ! درسته که باید از شما خجالت بکشیم ولی ... به خودتون قسم محرم تر از شما کسی رو نداریم ! 

راستی توی مراسم تون دیدید که همه اومده بودند الا مدیران شهر و استان ! بجز یک نماینده اهواز هیچ مدیری دیده نمی شد ! مگه مسئولین نمی دونند هرچی دارند از عزت و آبرو و ایثار شماست ؟ بگذریم که دیگه اصلا حوصله شونو ندارم !

خیلی بچه های مساجد زحمت کشیده بودند تا یاد شما گرامی داشته بشه . من بی لیاقت هم که قرار بود برای تدوین کتاب خاطراتتون کمکی کنم بدلیل مشکلات مسخره م نتونستم روحم رو با کمک به این کتاب صیقل بدم ! میدونم که شاید خواستید من وامانده رو بدلیل گناهانم تنبیه کنید ! اما بهتون قول میدم که جبران کنم . گرچه من محتاج شمایم .

فضای زیبای یادواره که تداعی کننده قطعه ای از جبهه بود و حضور سمبلیک جوونهای بسیجی ما رو به فضای شبهای عملیات و نحوه شهادت مظلومانه شما می انداخت . 

حاج رضا نبوی عزیز هم برای شهدا خواند و گریاند . آقای حاجتی که برای یادواره شهدای مسجد یکی دوماه بچه ها را دواند و آخر نیامد ! سخنران یادواره بود . شاید سخنرانی در یادواره یک مسجد حالا دیگر برای ایشان کم است !

دوست نداشتم مراسم تمام بشه . نمیتونستم ازتون جدا بشم . بعداز یادواره شهدای مسجد و بعد از مدتها تازه از نزدیک حضورتون روحس کرده بودم .  از سالن که اومدم بیرون تازه بخودم اومدم و دلم بیشتر براتون تنگ شد ! خودم تا اونجائیکه میتونم بفهمم و عقلم می رسه به دلم میگم بابا جون بچه ها بیست و چند ساله که رفتن و کهنه شدن ! سالهاست که بدنهاشون زیر خروارها خاکه و الان دیگه خاک خاک شدند !

خداحافظ .....!

خداحافظ همين حالا        همين حالا که من تنهام     

خداحافظ به شرطي که         بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين         به ياد اون همه ترديد       

به ياد آسموني که           منو از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ          نه اينکه رفتنم ساده اس  

    نه اينکه ميشه باور کرد         دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اينکه            نبندم دل به این رویا       

    بدوني بي تو و با تو        همينه رسم اين دنيا ...

هیچکس یادشون نیست شما کی بودید ! نمونه ش همین چند روز پیش بود که سرمزاراتون بودم از تموم مزارا معلوم بود که خیلی وقته زائر نداشتید ! خیلی از پدر و مادراتون دق کردن و مردند و خیلی هاشون هم درمانده و ناتوان و مریض گوشه خونه هاشون افتادند . نه اینکه نمی خوان بیان نمی تونن بیان دلشون پرپر می زنه واسه زیارت دارالشفاهای توی وطن !  اما بیماری و یا کهولت سن اونا رو زمین گیر کرده . آخه هر وقت به زیارتشون نائل می شدیم نوعآ پدر مادراتون حداقل اونجا بودند و اونها رو هم زیارت می کردیم اما حالا مدتهاست که دیگه اونها هم زائر مزار کربلائی بچه هاشون نیستند ! دلم بیشتر گرفت تا جایگاه مخصوص پدران عزیز شهداخالی تر از همیشه بود و بیشترشونو از دست دادیم .

 یعنی واسه اینه که توی این دل شب دلم ولم نمی کنه و آروم و قرار نداره ؟ شاید یه دلیلش این باشه . چطوری بگم نباید اونها اینقده زود فراموش بشن ! آخه چرا ؟

مگه اونها عزیزترین هستی شونو بخاطر ما و مملکتمون ندادند ؟ چرا باید تا این حد به اونها جفا بشه؟ خدا رو خوش نمی یاد اگه وجدان آدم کمی منصف باشه هم قبول نمی کنه ! چیزی که رزمنده ها و بسیجیهای جنگ رو از تفنگدارای آمریکائی و اروپائی متمایز میکنه دست خالی و مظلومیتهای بچه های ما بود . بخدا خیلی اوقات نان خشک غذای جبهه مون بود !  اما اینها اکیدآ قابل طرح نبود ! 

فرمانده کل قوای اسلام پیرمرد عارف و وارسته بود که وقتی با رزمنده ها حرف میزد صداقت و عشق و همراهی با بچه ها نه فقط توی کلامش که توی نگاههاشم موج می زد . چی بگم از چی بگم از کدومشون بگم چطور بگم نمیتونم ناتوان شدم کلمات یاری نمی کنن و زبان قاصره !  عکس اون مرد خدا رو وقتی توی عملیات میدیدی شکم دشمن رو سفره میکردی ! انگار دوپینگ کرده بودی .  شجاعتت چند برابر می شد کانهو امام جفتت وایستاده و با اون نگاههای مظلومانه و توآم با استحکامش تورو بجلو فرا می خونه ! اصلآ همه چیزمون امام بود !

امشبم که دلم گرفته راستش بازم یاد اونا افتادم که چگونه زیستند وچطور جنگیدند و چه شکلی رفتند . چه پاک و بی باک و با اخلاص بودند . هیچوقت دیگه مثه اونها نمی تونیم پیدا کنیم . حیف که نیستند و خوشا بحالشون که نیستند و این اوضاع و احوال و نمی بینن ! البته حتما می بینن ولی خوب بگذریم ...

 از همه دست اندکاران خصوصا بچه های عزیز مسجد ابوالفضل العباس(ع) و حوزه پنج بسیج اهواز صمیمانه سپاسگزاریم که یک بار دیگه مردم رو یاد شهدا و زحمات و ایثار و از خودگذشتگی شون انداختند ...




درباره : <-PostCategory->
نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن 1390 توسط غلامرضا نجفی سولاری | لينك ثابت | تعداد بازدید : 63
صفحات